عناوین خبرها :
ادبیات پایداری
کتاب قدم زدن روی شب
کتاب قدم زدن روی شب
ساعت نزدیک یازده شب بود که صدای باز شدن قفل‏ها را شنیدیم. نفسم درنمی‏آمد، قلبم تندتند می‏زد. من خیره به در نگاه می‏کردم که در باز شد و به ما گفتند بیایید در محوطه. من برای اولین بار در این چهار سال ستاره‏ها را تنها از پشتِ میله و توری پنجره‏ی آسایشگاه نمی‏دیدم. آن‏ها شفاف و درخشان‏تر از همیشه بالای سرم ایستاده بودند. خنکی شب به صورتم می‏خورد، پاهایم را احساس نمی‏کردم، انگار پر درآورده‏ام و روی شب قدم می‏زنم...
12:05 عصر ۱۳۹۵/۸/۸
کتاب چهار موزاییک 20*20
تاریخ شفاهی آزادگان گیلان
کتاب چهار موزاییک 20*20
من و خانجانی، بی‏هیچ حرفی به دیواره‏ی کانال، پشت داده و هر کدام به گوشه‏ای خیره مانده بودیم. مدام، صدای فریادهای ابراهیمی پیش از آن لحظه که ساکت شود در سرم می‏پیچید. نمی‏توانستم از این فکر که او از خوف شهید شده است بیرون بیایم. به این فکر می‏کردم که آن لحظات آخر و در تنهایی و بی‏پناهیِ سنگرش، به چه فکر می‏کرده؟
11:04 صبح ۱۳۹۵/۸/۸
کتاب یک سطل آب برای جهندم
کتاب یک سطل آب برای جهندم
ناگهان آرپی‌جی زن عراقی‌ها را دیدم که درست بین صف بچه‌ها شلیک کرد. ستون بچه‌هایی که از تپه پایین می‌آمدند نصف شد. فریاد بچه‌ها توی دشت پیچید و اوضاع بدجوری به‌هم ریخت. صدای هواپیماهای جنگی را که شنیدم زیرلب گفتم: یا امیرالمومنین و به بالا نگاه کردم. با هواپیما بمب خوشه‌ای می‌ریختند. در حالی که ما جز کلاشینکُف و آرپی‌جی و نارنجک چیز دیگری نداشتیم. با سلاح انفرادی نمی‌شد جلوِ آن‌ها را گرفت. انگار که با یک سطل آب بخواهیم جهنم را خاموش کنیم...
13:14 عصر ۱۳۹۵/۷/۲۴
کتاب حسن تی‌شی
کتاب حسن تی‌شی
... به‌راستي قهرمان اين قصه چه كسي است؟ حسن؟ يا خاله‌اش ام ليلا؟ يا معصومه همسرش كه در نبود حسن هم‌چنان پرستار ام‌ليلا و همسرش است و همين‌طور از خود می‌گذرد. و ايثارش تمامي ندارد... او جوانيش را به فرزندان شهيد هديه كرد و هم‌اكنون ميان‌ساليش را به ام‌ليلا و همسرش نثار می‌کند. اوهيچ وقت براي خودش زندگي نكرد.
12:19 عصر ۱۳۹۵/۷/۲۴
کتاب آقا کلاه آهنی‌تو به من می‌دی؟
کتاب آقا کلاه آهنی‌تو به من می‌دی؟
گردان حمزه، زیر نور منورها به صف و پشت سر هم منتظر دستور بودند. حس می‏کردم شاید آن بچه‏ها را دیگر زنده نبینم. وقتی خاکریز رابه طرف خط ترک می‏کردند، نوجوانی به‏‏طرف من آمد و گفت:« آقا، کلاه آهنیتو به‏من میدی؟» به نظر شانزده - هفده ساله می‏آمد. سر بند بسته بود اما کلاه آهنی نداشت. به صورتش نگاه کردم و گفتم...
11:54 صبح ۱۳۹۵/۷/۲۴
همسفر کلمات
همسفر کلمات
همسفر کلمات
یک شب، در لاهیجان برنامه شعرخوانی داشتیم. در سالن سینما شهر سبز ... مرد نسبتا مسنی بود، غزل‌سرا با مشرب عرفانی که شعرهای مذهبی هم می‌گفت و «دیوانه» تخلص می‌کرد. یک‌وقتی این مرد باصفا و درویش مسلک، قطعه شعری برای من سروده بود که تعریف و تعارف‌های او در آن شعر از من مسلماً ناشی از صفای قلب و هم‌چنین عشق دیوانه‌وارش به شعر بود. آن‌شب در لاهیجان هنگامی‌که پشت میکروفون آمد و مرا هم دید که در سالن نشسته‌ام شعری را که در مدح ...
08:34 صبح ۱۳۹۴/۱۰/۲۶
خداحافظ چارلی
تاریخ شفاهی هنرمندان گیلان
خداحافظ چارلی
… خواهرانم ملوک ومنیر روی ایوان مشغول برنج پاک کردن بودند و من هم طبق معمول سن نمایش را آماده کرده و مشغول آرتیست بازی و اجرای نمایش خانگی برای آن‌ها بودم. در همین حین برای اجرای موبه‌موی صحنه‌ی به‌دار آویختن یک مجرم کمی طناب آوردم و به خفنگ در بستم، بعد هم یک کَتَل آوردم و رویش ایستادم.
08:16 صبح ۱۳۹۴/۸/۳۰
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به حوزه هنری گیلان است | نقشه سايت
ورود     ثبت نام
>